تقابل سکس وسیاست
  
 وبلاگی سکسی وسیاسی
 
بهمن 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    
 
آرشیو

کسب درآمد اینترنتی کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 16 بهمن ماه سال 1387
پاسخ اوباما به احمدی نژاد

آقای محموداحمدی نژاد
ریاست جمهور محترم جمهوری اسلامی ایران
نرسیده به میدان خراسان
جنب حمام خراسان – در دوم خاکستری – دست چپ
پلاک 17

آقای احمدی نژاد عزیز

از ارسال نامه شما زمانی اطلاع پیدا کردم که همکارم آقای امانوئل رحم رئیس کارکنان من که معرف حضورتان است به من اطلاع داد که باید 3 دلار بابت کسر تمبر نامه شما به اداره پست بپردازیم . البته این مساله مهمی نیست ، چون من در جریان انتخابات کاسبی خوبی داشتم و هنوز پول زیادی از آن 750 میلیون دلاری که جمع کرده بودم در صندوق باقی است اما لطفا تمبر کافی به پاکت نامه هائی که در آینده می فرستید بچسبانید که ما شرمنده نشویم و خدای ناکرده نامه های شما چون نامه هائی که قبلا فرستاده اید بی جواب نماند !

البته همسرم میشل به این3 دلار معترض یود و می گفت : چرا باید برای نامه آدمی که ما را شیطان بزرگ می خواند و همدست دشمنان ما و آدمهائی چون هوگو چاوز است ، پول بدهیم . شما حتما می دانید که در امریکا خانمها حرف اول را می زنند و مثل مملکت شما نمی شود توی سر آنها زد و به استناد فتوای چند آیت الله بگویند : زنیکه !خفه شو ... به تومربوط نیست!..... به هر حال کلی با او بحث کردم تا توانستم او را قانع کنم که این 3 دلار را بپردازیم ولی از شما پوشیده نماند ، با خودم گفتم ، خوش به حال احمدی نژاد که از این مسائل با زنش ندارد !

محمود عزیز ،امیدوارم ناراحت نشوی ولی باید بدون رودر بایستی بگویم که تو با این نامه ات خیلی ما را به زحمت انداختی . می دانی چرا ؟ چون هیچکدام از مترجمهای ما در کاخ سفید و وزارت خارجه نمی خواستند یا نمی توانستند این نامه را ترجمه کنند . می گفتند ترجمه این نامه از وظایف مترجمین اداره تبلیغات مذهبی است ، نه کاخ سفید . ولی رابرت گیتس رئیس سازمان سی.آی.ای ما می گفت ناراحت نباشید ، مترجمهای فارسی در مسکو هم هنگام ترجمه نامه ایت االه خمینی به گورباچف به همین دردسر دچار شده بودند ، اشکالی ندارد!

بالاخره ناچار شدیم از دوستان اسرائیلی برای ترجمه کمک بگیریم که بهتر فارسی بلدند و بالاخره یواشکی هم با شما داد و ستد داشته اند . این پاسخ را هم من از روی ترجمه آنها تهیه می کنم ، امیدوارم اشکالی نداشته باشد .

اول باید بگویم که من از اینکه تو در ابتدای نامه ات برای اینکه من حد اکثر آرا را به خود اختصاص داده ام به من تبریک گفته ای تعجب کردم . البته اشکالی ندارد ولی برای اینکه مطلع باشی ، نامزدهای ریاست جمهوری در امریکا رای را به خود تخصیص نمی دهند بلکه مردم به آنها رای می دهند . یعنی اینطور نیست که مثلا مردم شب بخوابند و صبح بیدار شوند و ببینند مملکت دست یک کسی مثل من و تو است .جرج بوش را نگاه نکن ، معمولا کاندیداها باید سالیان سال در میدان سیاست دوندگی کرده و تجربه کسب کنند تا به این مراحل برسند .. اینطوری که به من گفته شده چرت بعد از ظهر یکی از کاندیداهای شما در ایران باعث شده که نام او خط بخورد و شخص دیگری از صندوق رای بیرون بیاید . راست می گویند ؟

و اما محمود جان ، در بخش دیگری از نامه ات از من خواسته ای که کاری کنم که کشورم".... رفتاری مبتنی بر عدالت و احترام به حقوق انسان‌ها و ملت‌ها، دوستی و عدم دخالت در امور دیگران داشته باشد...." . حقیقتا من از این مطلب جا خوردم . چون اگر منظور شما اعدام مردم است ، که شما هم مثل ما اعدام می کنید با این تفاوت که متوسط زمانی که برای رسیدگی به پرونده اعدامیهای ما صرف می شود حدود 17 سال است در صورتی که در مملکت شما حتی سن اعدامیها به 17 سال نمی رسد و در مواردی نیز افراد پیش از دستگیری اعدام می شوند!

در مورد دخالت در اوضاع دیگران درست می گوئی . ما در امریکا کلی پول خرج می کنیم که مثلا در افغانستان بچه ها به مدرسه بروند یا مثلا روسیه به گرجستان زور نگوید و اموری از این قبیل . خوب ! شما هم در سایر کشورها همین کار را می کنید منتها جای فرستادن بچه ها به مدرسه، نارنجک به کمرشان می بندید ! همین هفته پیش بود که خبرگزاریهای شما از ثبت نام یک پسر سه ماهه در گردانهای استشهادی خبر دادند . تازه ! سفیر ما در لبنان می گفت لبنانیها حتی از شناسنامه بچه های چندروزه هم برای ثبت نام در حزب الله و برخورداری از دلارهای سفارت استفاده می کنند . پس تا اینجا "یر به یر" هستیم .

اصلا محمود جان! راستش را بخواهی من حوصله خواندن چرند و پرند و پاسخ به آنها را را ندارم . این چند کلمه راهم محض گل روی نوری الملکی که از عراق صبح تا حالا پای تلفن مزاحم من است می نویسم . خواهش می کنم اگر حرفی داری به من زنگ بزن تا با هم صحبت کنیم . البته یادت باشد که این دفعه درخواست مکالمه "کالکت" نکنی که به علت وضع خراب اقتصادی مقدور نیست و باز هم شرمنده خواهیم شد !



 
دوشنبه 23 دی ماه سال 1387
مهرداد دلبندم
مهرداد عزیزم سلام

پیش از همه چیز عذر می خواهم که نشد به موقع مسئولیت جدیدت در سایپا را تبریک بگویم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم که به مدیرعاملی این شرکت خودروسازی منصوب شده ای اما متاسفانه خیلی گرفتارِ جور کردن مدارک برای گرفتن وام پنج میلیون تومانی مسکن بودم و نشد که به موقع تبریک عرض کنم. ان شالله در مسئولیت بعدی ات جبران می کنم و مطمئن هستم تا آن موقع زمان زیادی نمانده است.

اگر در مدت کوتاهی تو توانسته ای از مدیریت فرهنگسرای خاوران به مدیریت شرکت120 میلیارد تومانیِ پارس خودرو برسی و بعد در آنجا آنقدر شایستگی نشان بدهی که یک سال بعد به مدیریت شرکت 940 میلیارد تومانی سایپا برسی، قطعا در اینجا هم متوقف نخواهی ماند و با همین سرعت، بعد از یک سال به وزارت و بعد از دو سال به ریاست جمهوری خواهی رسید. بالاخره در این بین حتما وام مسکن من هم جور می شود و سرم خلوت تر می شود و می توانم به محض انتصابت به سمت جدید، تبریک عرض کنم.

مهرداد جان
به نظر من تو باعث افتخار و سربلندی ما ایرانی ها هستی و اسمت در کنار جناب دکتر احمدی نژاد تا ابد در تاریخ خواهد ماند.

تو مجسمه لیاقت و اعتماد به نفس هستی و وجود ارزشمند تو، تفسیر عبارت "هنر نزد ایرانیان است و بس" است. والا در هیچ کجای دنیا، حتی در همان آمریکای جنایتکار هم هیچوقت یک جوان 29 ساله مدیر عامل بزرگترین کارخانه خودروسازی کشور نمی شود، تازه اگر هم بشود حتما نبوغ خاصی داشته و تحصیل کرده آن رشته بود و از نوجوانی در آنجا کارورزی کرده. ولی مگر اینها هنر است؟

اگر راست می گویند یکی را نشان بدهند که طی دوسال از مدیریت یک آمفی تئاتر یا گالری هنری، به ریاست کمپانی خودروسازی عظیمی رسیده باشد! من در این زمینه تحقیق کرده ام و به این عبارتِ عرفانی-هندلی رسیده ام: گشتم نبود، نگرد نیست! آری به راستی که هنر بعضی نزد ایرانیان است و بس.

مهرداد عزیزم
به نظر من به خاطر همین حس اعتماد به نفس و غروری که تو به همه ما داده ای جا دارد که هر روز از تو تشکر کنیم، اما من برای قدردانی از تو دلایل دیگری هم دارم.

مثلا همین چند روز پیش بود که در جایی با جمعی از دوستان نشسته بودیم و به قاعده این دو سه سال در مدح جناب احمدی نژاد حرف می زدیم که یکی از دوستان در وصف شایسته سالاری رئیس جمهور محبوب و مردمی مان گفت که خواهرزاده دکتر احمدی نژاد سالهاست که در آموزش و پرورش به صورت حق التدریسی مشغول کار است، اما با وجود اینکه حقش رسمی شدن است، اما جرات ابراز این خواسته کوچک به دایی محمود خود را ندارد.

البته قاعدتاً این دوست ما به چشم خودش این مساله را ندیده بود و بنا به رسم، از راوی موثقی شنیده بود، اما آنچه مهم بود این بود که همه ما حظ وافری بردیم و "احسنت... احسنت" بلندی گفتیم و یاد خاطرات و روایات مشابه از راویان موثق مشابه درباره شایسته سالاری این دولت و پارتی بازی و باند بازی دولت های قبلی افتادیم.

بدتر از کفر ابلیس این است که آدم در چنین جاهایی کم بیاورد و من داشتم ضایع می شدم، چون تمام چیزهایی که بلد بودم را قبلی ها تعریف کردند. در چنین مواقعی همیشه تو دوست عزیزم به کمک من می آیی و من این بار هم با نام بردن از تو و مسئولیت هایت، ثابت کردم که آقای احمدی نژاد،در پی میدان دادن به جوان هاست.

در چنین مواقعی تو برای من در حکم عطیه ای آسمانی را داری و من می توانم درباره موضوعات مختلفی، از همین شایسته سالاری و جوانگرایی دولت، تا اثبات شایستگی جوان ایرانی و اعتماد به نفس و خلاصه هرچه که لازم باشد سخنرانی کنم.

مهردادکم
هرگز فراموش نمی کنم که بعد از انتخاب آقای احمدی نژاد به شهرداری، ایشان به خاطر اینکه جوان شایسته ای چون تو دستش جایی بند باشد و بتواند در خدمت اسلام و نظام باشد و ضمنا راننده هم داشته باشد، تو را به سمت رئیس گروه مشاوران جوان شهرداری منصوب کرد، اما بعد که به ایشان خبر دادند چنین جایی در مجموعه شهرداری وجود ندارد، در طی چند دقیقه آن را تشکیل داد تا تو، رئیس جایی که نیست نباشی و به همراه آن یک حکم ریاست فرهنگسرای خاوران را هم به دستت داد تا بعد از ظهرها هم سرت گرم باشد. و تمام اینها وقتی بود که تو فقط 25 سال سن داشتی. اما بعدا که دکتر احمدی نژاد به کاخ ریاست جمهوری رفت و تو را هم به سمت رئیس گروه مشاوران ریاست جمهوری منصوب کرد، شهردار بعدی نتوانست جوانی به شایستگی تو پیدا و بعد از مدتی به بهانه اینکه دم و دستگاه گروه مشاوران جوان برای شهرداران تهران اضافی و موجب خرج تراشی بیهوده است، آن را منحل کرد. و خدا لعنت کند همه عمرسعدهای تاریخ را!

مهرداد جان
بگذار حسودها و بدخواهان هرچه می خواهند بگویند، ولی همانطور که در ماجرای انتخابات شورای شهر سوم تهران، آقای رامین عزیمان تاکید کرد، تو «اسامه بن زید» ما هستی، رای نیاوردنت هم مهم نیست؛ لشکر اسلام بدست توست و آن کسی که تو را منصوب می کند حتما بهتر خیر صلاح تو و خودش و امت را می داند. و چه پاسخی برای آنهایی که تو را برای ورود به شورای شهر مناسب ندیدند بهتر از اینکه فقط چند ماه بعد از اینکه برای شورا انتخاب نشدی، و در حالیکه حتی یک روز هم سابقه کار در مدیریت صنعتی و خودروسازی نداشتی به ریاست سودآورترین شرکت خودروسازی ایران منصوب شدی؟

با کمترین تعقلی می توان فهمید که وقتی مهرداد 28 سالهء ما به جای مدیری تکیه می زند که پارس خوروی ورشکسته را به وضعیتی رسانده بود که در سال صدهزار خودرو تولید می کرد، پس قعطا بهتر و قابلتر از مدیر قبلی بوده است.

حالا هم که به ریاست شرکت سایپا رسیده ای، به نظرم حق تو را خورده اند. چرا که وقتی تو آنقدر هوش و استعداد و ایمان و از همه مهمتر اعتماد به نفس داشته ای که در سایه عنایات خدا و دکتر احمدی نژاد بدون هیچ سابقه ای به مدیریت پارس خودرو برسی، الان که یک سال هم سابقه کار داری و سنت هم بیشتر شده، باید دست کم وزیر صنایع می شدی. ولی می دانم که این جیفه دنیا برای تو مهم نیست و تازه وزارت هم دست علی اکبرجان محرابیان خودتان است؛ اشکالی ندارد، قطعا جای دوری نمی رود.

مهرداد، دلبندم
به پدرزن عزیزت، آقای احمدی،    وزیر آموزش و پرورش سلام برسان. ما دعا می کنیم که ایشان هرچه  در وزارت آموزش وپرورش بمانندتا ان شالله این دولت مهرورز و عدالت گستر و شایسته سالار، به کوری چشم تمام آنهایی که اهل پارتی بازی و فامیل سالاری و انحصار و تقسیم غنائم هستند، منسجم تر و یکدست تر شود. راستی یادم رفت برای صدور مجوز روزنامه «وطن امروز» که تازگی به اسمت صادر شد بهت تبریک بگم. خدا تو را حفظ کنه. چشم بد از تو دور بشه الهی... چشم حسودا کور بشه الهی...



 
شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
از جنوب فرانسه تا فارس نیوز

جای شما خالی یک چند روزی را با دوست دختر عزیز در تعطیلات بودیم. از پاریس با ماشین کرایه‌ای راه افتادیم به سمت بندر مارسی در جنوب فرانسه. در راه از منطقه‌ی پروانس (جنوب غرب فرانسه) گذشتیم که به نظرم خیلی شبیه به شیراز و کلا استان فارس بود از نظر اقلیم و آب و هوا و حتی از نظر تاکستان‌ها و باغ‌های میوه‌اش. حیف که فقط شیراز بی‌شراب شده است.

در نزدیکی آوینیون، همان شهری که به جشنواره‌ی تئاترش معروف است، یکی از دوستانم یک باغ بزرگ داشت که چند روزی هم جای دوستان خالی آنجا ماندیم و استراحت کردیم. اتفاقا آنجا با یک خانم میان‌سال ثروتمند یهودی آمریکایی آشنا شدم که از من بیشتر طرفدار احمدی‌نژاد و ضد اسراییل بود.

یکی دو شب هم در مارسی ماندیم و کمی لب دریا آفتاب گرفتیم و ماهی‌های تازه و خوشمزه و شراب‌ رُزه خوردیم و از ارزانی طالبی که در پاریس چهاربرابر قیمت است لذت بردیم. (کاش اینجا انگو یاقوتی بود تا به دوست دخترم آن ترکیب بهشتی طالبی سبز و انگو یاقوتی و شربت آب لیمو را نشان بدهم) کلی هم عکس گرفتیم که باید بفرستمشان به فلیکر و شاید این بالا ببینیدشان. البته فقط خودم را. مغز خر نخورده‌ام که زندگی خصوصی خودم را با وجود این همه دشمن پرچم کنم! (صحبت از خوردن بود، کسی تا حالا مغز خر خورده است ببیند چه مزه‌ای است؟)

حالا از این سفر گذشه، قرار بود من الان در تورنتو باشم. در روز اول کنفرانس دوسالانه‌ی مطالعات ایرانی قرار بود مقاله‌ای را با عنوان «نیویورک تایمز بر ضد ایران: روایت‌های خبری درباره‌ی نفت و اتم» ارایه کنم که درباره‌ی روایت‌های مشابهی بود که نیویورک تایمز درباره‌ی برنامه‌ی پنجاه سال پیش ملی شدن نفت و برنامه‌ی اتمی ایران ساخته است؛ همینطورکاراکترهای مشابهی که از بازیگران اصلی این روایت یعنی مصدق و احمدی‌نژاد ساخته است.

ولی متاسفانه یکی از مراکز دانشگاهی انگلیس که قرار بود خرج این سفر را بدهد در آخرین لحظات اعلام کرد که منصرف شده است و من هم طبیعتا از این سفر منصرف شدم. آن‌قدر هم حالم گرفته شده بود که دیگر نشد حتی به آقای توکلی، برگزارکننده‌ی کنفرانس، ایمیل بزنم و بگویم که نمی‌روم و بعدش هم که در سفر اینترنت درست و حسابی نداشتم. البته کمی هم دلخور شده بودم که بدون اینکه از خودم سوالی بکنند من را در یک پانلی که یک آقایی از دانشگاه تل آویو اداره می‌کرد گذاشته بودند. بخصوص که سخنران دیگر آن هم یکی از «دیپلمات»های ایرانی-آمریکایی از سفارت آمریکا در دوبی بود. به نظرم بدجنسی ناجوانمردانه‌ای آمد برای گرفتاری درست کردن برایم در ایران و از یک جهت خوشحالم که نرفتم.

از اینها گذشته دیشب که رسیدم دیدم چند تا ایمیل آمده از دوستان که خبر داده بودند که خبرگزاری فارس یکی از مطالب وبلاگم را برداشته وکار کرده. دستشان درد نکند. هرچند که من را «اپوزیسیون» خوانده‌اند و هرچند به غلط ساکن کانادا معرفی‌ام کرده‌اند و به اشتباه مطلبم را در واکنش به گفتگوی ان.بی.سی با احمدی‌نژاد نشان داده‌اند. ولی باز هم دمشان گرم که به هر حال یادی از ما کردند و صدای این وبلاگ به ناحق فیلترشده را به داخل ایران بردند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 17213


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها